تبليغاتX
دوستان کوچولو
 
چیزای قشنگ برای ما کوچولوها
 
 
 

http://www.smstak.com/wp-content/uploads/2011/12/yalda.jpg

به نام خدا

سی ام آذره و یک  شب زیبا

یه  شب بلند به اسم شب یلدا

 

شب شب نشینی و شادی و خنده

شبی که واسه ی همه خیلی بلنده

 

همه ی اهل خونه خوشحال و خندون

آجیل و شیرینی و میوه  فراوون

 

شب قصه گفتن و یاد قدیما

قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما

شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره

جای پاییز رو زمستون می گیره

 

ننه سرما باز دوباره برمی گرده

کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده

 

سوغاتیهای قشنگ ننه سرما

بارون و برف و تگرگ و یخ و سرِما

 

http://www.koodakcity.com/wp-content/uploads/2011/12/yalda-h-1.jpg 


 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 
 
 

وقتی خروس نازم

قوقولی قوقو رو سر داد

از یه روز خوبِ خوب

بازم  به من خبر داد

 

گفت عزیزم بیدار شو

صبح شده باز دوباره

هوا چه  روشن شده

خورشیدخانوم بیداره

 

پاشو چشاتو واکن

دنیا خیلی قشنگه

خورشیدخانوم طلایی،

آسمون آبی رنگه

 

زودباش با یاد خدا

از خواب ناز بیدار شو

وقتی صبحونه خوردی

مشغول کار و بار شو

 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 
 
 

 

مورچه سیاه

یه شب که من خوابیدم

خواب عجیبی دیدم

خواب می دیدم یه مورچم

یه مورچه ی سیاهم

کوچولو و ریزه میزه

یه خرده قدکوتاهم

خواب می دیدم بار می برم

دونه  به انبار می برم

همراه چندتا مورچه

رد شدم از یه کوچه

اون کوچه خیلی تنگ بود

میون راه، یه  سنگ بود

به دنبال مورچه ها

از سنگه رفتم بالا

رو سنگه می دویدم

جلوی پامو ندیدم

خوردم زمین و پرت شدم

از خواب ناز بیدار شدم

از روی تختم افتادم

میون اتاق ولو شدم

دیدم که مورچه  نیستم

میون کوچه نیستم

یه بچه ی باهوشم

شیطون و بازیگوشم

 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 
 
 

کودکی

بوی پاییز و قدم های خزان                         شور و غوغایی فکند در شهرمان

باز هم درس و کلاس و مدرسه                      زنگ املا و حساب و هندسه

صبح ها از خواب ناز برخاستن                          از کژی و بی خیالی کاستن

کودکان با کفش و کیف رنگ رنگ                     بـا قلم با دفتری خوب و قشنگ

بـا دلی سرشـار از شور و شعف                      جست و خیزی می کنند از هر طرف

مدرسه دنیای رویاهایشان                           نمره ی بیست حساب در یادشان

زنگ تفریح و دویدن در حیاط                        در کنار کودکانی با نشاط

بی خبر از رنج های زندگی                        شادمان از شور و از بالندگی

این دویدن ، دل تپیدن ، یاد باد                   مشق شب ، املا نوشتن ، یاد باد

آن معلّم همچو مادر مهربان                      لحظه ای غافل نشد از درس شان

روزهای امتحان و دلهره                           مبصری کردن تمامش خاطره

قلب هایی پاک از جنس بلور                      شعرهایی ناب و لبریز از سرور

دیدن این کودکان بی ریا                           یادم آرد خاطراتی با صفا

تا که بینم شور و شوق کودکان                   لحظه ای غافل شوم از این زمان

یادم آید روزگار کودکی                           آن طراوت در بهار کودکی

یاد باد آن سادگی ها یاد باد                       آن صفا و سرخوشی ها یاد باد

یاد بادش مدرسه رفتن به ذوق                    خواندن هر کلمه ای با شور و شوق

درس « بابا آب » من دارم به یاد                   آن نوا و زیر و بم ها یاد یاد

آن ترنّم های خوب و دلنشین                     خوانده می شد با نوایی آتشین

تا که چشم بر هم زدیم در زندگی                 سال ها بگذشت در پژمردگی

کودکی ها دور شد از جمع  ما                    ما هنوز در حسرت آن روزها

کاش می شد تا بگویم اندکی                      دل شده تنگ از برای کودکی

 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 
 
 

 

 

در روزگاران خوب گذشته فقیرى بود که از بداقبالى یا شاید هم خوش‌اقبالى زن ساده‌لوحى و ابلهى نصیبش شده بود. یک روز مرد مقدارى پشم گوسفند به خانه آورد و به زن داد که آنها را بریسد تا بلکه بشود با فروش نخ‌ها کمک خرجى براى دخل همیشه خالى خودشان پیدا کرده باشد.

زن ابله همین که چشم شوهرش را دور دید پشم‌ها را بغل زد و به آبگیر نزدیک خانه‌شان برد و خطاب به قورباغه‌هائى که در آب قار و قورشان به هوا بلند بود گفت 'سلام دختر خاله‌هاى عزیزم. بیائید این پشم‌ها را بگیرید و تا فردا همین دقیقه و ساعت همه را برایم دوک کنید و بریسید' . و بلافاصله تمام پشم‌ها را در آب ریخت و به خانه برگشت. فرداى آن روز وقتى به سراغ قورباغه‌ها رفت دید آبگیر خشک شده و از قورباغه‌ها هم خبرى نیست. زن به خیال اینکه دخترخاله قورباغه‌ها به او کلک زده و پشم‌ها را برده و فلنگشان را بسته‌اند ناراحت به خانه آمد و کلنگى برداشت و به قصد خراب کردن لانه‌ى قورباغه‌ها به جان کف خشک آبگیر افتاد. کند و کند تا اینکه خشک طلائى از زیر خاک بیرون افتاد. زن در خیال خودش خطاب به قورباغه‌ها گفت: دیدید که من انتقام خوبى از شما گرفتم. خانه‌تان را خراب و داغان کردم. الان هم این خشت را با خودم مى‌برم تا دیگر هیچ‌گاه نتوانید لانه‌هایتان را دوباره بسازند.

شب وقتى مرد به خانه آمد متوجه خشت طلا در گوشه‌اى از حیاط شد. فوراً آن را برداشت و توى اتاق برد و ماجرا را از زنش سؤال کرد. زن آنچه را که به عقل ناقصش مى‌رسید بى‌کم و کاست براى شوهرش تعریف کرد. مرد خوشحال از یافتن خشت طلا به زنش گفت: پشم‌ها را برده‌اند فداى سرت. در عوض ما صاحب یک خشت طلا شده‌ایم که به مراتب از قیمت پشم‌ها بیشتر مى‌ارزد. وقتى رمضان آمد مى‌فروشیمش و به زخم زندگیمان مى‌زنیم.

فرداى آن شب مرد دوره‌گرى که خرده‌ریزهائى مثل النگو گوشواره‌ى بدلى و... مى‌فروخت توى کوچه پیدا شد و زن ساده‌لوح که منتظر رمضان بود تا چشمش به مرد و بساطش افتاد از او پرسد: برادرم اسمت چیست؟ مرد گفت: رمضان، اسمم رمضان است خواهر. زن با شنیدن اسم رمضان از فرط خوشحالى جیغى کشید و به داخل خانه پرید و فى‌الفور خشت طلا را بیرون آورد و به رمضان داد و در قبال آن ثروت باد آورده مشتى خرده ریز بى‌ارزش گرفت و خوشحال و راضى به خانه برگشت.

شب وقتى شوهر زن ابله را دید که گوشواره و النگو به خودش آویخته با تعجب پرسید اینها را از کجا آورده‌اى زن؟ زن با غرور هر چه تمام‌تر جواب داد. رمضان به هم داد. منم خشت طلا را به او دادم. آه از نهاد مرد برآمد. هر چه فکر کرد دید حریف ابلهى این زن نمى‌شود. پس او را زد و از خانه بیرون انداخت.

زن رفت و رفت تا به خرابه‌اى رسید. گوشه‌اى کز کرد و ناگاه صداى میو میوى گربه‌اى را شنید. زن ساده‌لوح گفت: 'پیشت گربه‌ى فضول. مى‌دانم شوهرم تو را دنبال من فرستاده که به خانه‌اش برگردم ولى کور خوانده. من دیگر قدم به آن خانه خرابه نخواهم گذاشت' و دوباره به عالم خودش برگشت. پس از ساعتى صداى عو عو سگى بلند شد. زن دوباره به صدا آمد و گفت: 'اى سگ فضول مى‌دانم که شوهرم تو را به‌دنبال من فرستاده که به خانه برگردم. ولى کور خوانده من دیگر قدم به آن ماتم‌سرا نخواهم گذاشت' . در این حیص و بیص ناگاه صداى زنگ شترى که به خرابه قدم مى‌گذاشت به گوشش خورد. گفت آبجى شتر. مى‌دانم شوهرم تو را دنبال من فرستاده که به خانه برگردم. باشد. تو را ناامید نمى‌کنم. بفرما برویم. افسار شتر را به‌دست گرفت و به‌طرف خانه به راه افتاد. وقتى در را باز کرد شوهرش از دیدن شتر و محموله‌ى بزرگى که بر پشتش بسته بودند دستپاچه از جا برخاست و در حیاط را کلون کرد و بار از شتر برداشت. دید که به‌به. عجب تحفه‌ى خداداده‌اى برایش رسیده. بار شتر همه طلا و جواهرات شاهى بود. تو نگو این شتر غروب از قافله جا مانده و متعلق به شاه است. مرد در فکر چه بکنم و چه نکنم نماند و فوراً چاله‌اى در وسط باغچه کند و تمام طلا و جواهرات را زیر خاک دفن کرد. بعد براى رد گم کردن شتر را هم کشت و گوشتش را قورمه کرد.

از آن‌طرف هم شاه ناراحت از اینکه آن همه ثروت از دستش بیرون رفته، پیرزنى را مأمور کرد که در کوچه‌هاى شهر دوره بیفتد و به بهانهٔ اینکه دخترش ویار گوشت شتر دارد به در خانه‌هاى مردم برود تا بلکه دزد جواهراتش را به آن وسیله پیدا کند. پیرزن وقتى به خانه‌ى زن ابله رسید و گوشت شتر خواست زن فوراً به مطبخ رفت و کاسه‌اى بزرگ از قورمه‌اى گوشت شتر پر کرد و به‌دست پیرزن داد. مرد که به کار و عقل زنش اطمینان نداشت دم به ساعت به خانه مى‌آمد و سر و گوشى آب مى‌داد. در این نوبت سر بزنگاه رسید و قبل از اینکه پیرزن پا از خانه‌شان بیرون بگذارد مچش را گرفت و او را به ته چاه آب انداخت.

شاه که دید خبرى از پیرزن نشده مأموران تجسس را به سراغش فرستاد. آنها هم رد او را گرفتند و گرفتند تا به خانه‌ى زن ابله رسیدند.

مأمور از زن پرسید: 'پیرزنى به این شکل و شمایل را ندیده؟' گفت چرا دیده‌ام. اما شوهرم او را توى چاه انداخت' .

مأموران از زن پرسیدند 'گوشت شتر چی، دارید؟' زن گفت داریم. آنها هم بى‌معطلى به سراغ مرد به بازار رفتند و او را کت بسته به خدمت پادشاه بردند. مرد همه چیز را منکر شد و به شاه عرض کرد: قربان زن من دیوانه است عقل درست و حسابى ندارد. باور نمى‌کنید کسى را با من بفرستید تا به شما ثابت کنم. شاه قبول کرد و مرد با مأموران به خانه آمد و به زن گفت: 'ببینم پشم‌هائى را که برایت خریده بودم چکار کردی؟'

زن خنده‌اى کرد و گفت: 'به دخترخاله قورباغه دادم که آنها را برایم بریسد ولى او پشم‌ها را برداشت و فرار کرد' .

مرد دوباره پرسید: 'خشت طلا را چه کردی؟' زن گفت: 'به رمضان دادم و این النگوها را گرفتم' . مرد مجدداً پرسید: 'آن شب که قهر کرده بودى چه کسى را به دنبالت فرستاده بودم' . زن اخمى کرد و جواب داد: 'عوعو خانم و باجى میو میو و خاله خانم شتر' .

مرد رو به مأموران کرد و گفت: 'ملاحظه فرمودید قربان، حالا صبر کنید این یک چشمه را هم ببینید تا بیشتر به کارهاى زن من ایمان بیاورید' .

بعد رو به زنش کرد و گفت: 'خوب زن. زبان و عقل ناقص تو باعث مرگم شد. من هم الانه به داروغه‌خانه مى‌روم تو مواظب در خانه باش' .

زن گفت: 'اى به چشم' . وقتى مرد و مأموران به نزد شاه برگشتند که در داروغه‌خانه انتظارشان را مى‌کشید زن را دیدند که در خانه را به دوش گرفته و نفس‌نفس‌زنان مى‌آید.

مرد از او پرسید: 'اى زن کم‌عقل چرا لنگه در حیاط را به دوش گرفته‌ای؟'

زن جواب داد: 'مگر تو نگفتى مواظب در خانه باش. من هم با کلنگ تمام خانه را خراب کردم و خشت‌ها و وسایل زندگیمان را زیر خاک قایم کردم تا کسى آنها را ندزدد. در حیاط را هم به کولم گرفتم و دنبال تو آمدم تا ببینم سرنوشت به کجا مى‌کشد؟'

شاه با شنیدن این حرف‌ها قاه قاه خندید و دستور داد مرد را آزاد کنند، چرا که شاه هم به دیوانگى زن یقین پیدا کرده بود. مرد وقتى به خانه برگشت تمام طلاهائى را که در باغچه دفن کرده بود بیرون آورد و بار الاغى کرد و آن شهر و آن زن دیوانه را رها کرد و به دیار دیگرى رفت و سال‌ها سال با حشمت و سلامت زندگى کرد.

*******************************************

- آبجى قورباغه، قصه‌هاى مردم، ص ۳۳۵،- سید احمد وکیلیان، نشر مرکز، چاپ اول ۱۳۷۹

 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 
 
  مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می ‌زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 
 
 

به نام خدا

 دعا

شب که میشه ستاره ها

راهی آسمون میشن

دور و بر ماه میشینن

همدل و همزبون میشن

 

شب ها بیا کنارهم

به آسمون نگا کنیم

ستاره ها را ببینیم

با همدیگه دعا کنیم

 

به یاد بیاریم که خدا

ما آدما را آفرید

ماه  قشنگ نقره ای

ستاره ها را آفرید

 

بیا با هم بگیم خدا،

خدای پاک و مهربون

هر کسی که به  یادته

                                                      به آرزوهاش برسون


                                                                                  مهری طهماسبی دهکردی


 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 
 
  الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها               

كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها

به بوي نافه اي كاخر سبازان طره بگشايد

زتاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دل ها

مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم

جرس فرياد مي دارد كه بربنديد مهملها

به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد

كه سالك بي خبر نبود ز راه ورسم منزلها

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها

همه كارم ز خود كامي به بد نامي كشيد آخر

نهان كي ماند آن رازي كزو سازند محفلها

حضوري گرهمي خواهي از او غايب مشو حافظ

متي ماتلق من تهوي دع‌الدنيا و اهملها

 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 
 
 
دختري يتيم شب كريسمس در سوز و سرماي خيابان مشغول فروختن كبريت بود ولي كسي كبريت هاي او را نمي خريد.

وقتي شب شد همه در خانه مشغول گرفتن جشن سال نو بودند و او هنوز كبريت هايش را نفروخته بود و از ترس تنبيه جرئت نداشت كه به خانه ناپدري اش برود. ديگر سرما امانش را بريده بود و پاهايش قدرت راه رفتن نداشت. يك روز بود كه هيچ چيزي نخورده بود . ناگهان فكري به سرش زد. او تصميم گرفت كه با  كبريت هايش خود را گرم كند . يكي يكي آنها را روشن كرد و در شعله هركدام مادربزرگ مهربان و پدر و مادرش را كه همگي مرده بودند را مي ديد. تا اينكه با تمام شدن آخرين كبريتشْ، آرام آرام خوابش برد و در خو اب به پدر و مادر و مادربزرگش پيوست.

روز بعد كه مردم براي تبريك كريسمس به بيرون از خانه آمدند دختركي را ديدند كه جلوي او پر از چوب كبريت هاي سوخته بود و از شدت سرما و گرسنگي براي هميشه به خواب رفته بود.



 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 
 
   

پسرك ده ساله صبح تا شب با دسته اي روزنامه زير بغل در محوطه فرودگاه قاهره پرسه ميزد و به ازاي فروش هر روزنامه يك دينار دستمزد ميگرفت روز در حالي به پايان نزديك مي شد كه پسرك نتوانسته بود روزنامه زيادي بفروشد و از اينكه دست خالي به خانه مي رفت خيلي اندوهگين بود در همين افكار بود كه يك اسكناس ده دلاري را روبروي چشمانش ديد . مسافري آمريكايي يك نسخه از روزنامه الاهرام را برداشت . پسرك با زبان خودش سعي كرد به او بفهماند كه هم بقيه پول او را ندارد و هم بهتر است پول رايج مصر را به او بدهد . مرد آمريكايي كه كمي به زبان عربي مسلط بود به او فهماند كه بجز دلار پول ديگري ندارد و بقيه پولش را هم نميخواهد . پسرك كه مي دانست ده دلار قيمت هزار نسخه روزنامه است ، اسكناس ده دلاري را بهمراه يك روزنامه به مرد آمريكائي پس داد و به او گفت : عيبي ندارد مستر ! مهمان من باش . و سپس در ازدحام جمعيت ناپديد شد .

چند سال بعد پستچي نامه اي را به در خانه پسرك روزنامه فروش آورد . نامه اي از آمريكا كه در آن مرد آمريكائي تمامي ثروتش را كه بالغ بر 50 ميليون دلار بود به پسرك بخشيده بود . در قسمتي از نامه چنين آمده بود :

 « هنوز هم در مقابل سخاوت تو احساس حقارت مي كنم چرا كه من با بخشيدن تمام ثروتم  ديني را كه به تو داشته ام ادا كرده ام در حاليكه تو هيچ ديني نسبت به من نداشتي و سخت به پول آن روزنامه نيازمند بودي و آنرا به من بخشيدي پس هنوز هم تو از من سخاوتمندتر و بزرگتري »  

 

 
 
 |    يه چيز ديگه ازنیما حسینی
 
 

pctfx3.1

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور